بهاران فصل گلهای رنگارنگ یاس های سفید یاس بنفش
یاس بنفش سالیان سال است که رویش نیلی و عمرش کوتاه است اما عطر دلنشینش پیامی دارد
عطر او بوی بهشت می دهد و شمیم دل نوازش ما را با خود به مدینه می برد و یاد آور جگر گوشه ی رسول خداست.
یاد آور همسر اولین مظلوم تاریخ
عطر یاس نشان از مادر و دو سید وشباب اهل جنت است
یاد آور مدینه - مدینه
اما اما در مدینه بوی دود همه جا را گرفته صدای کوبیدن در می آید
در را باز کنید در را باز کنید
طنین صدای مظلومه ی تاریخ در مدخل خانه شنیده می شود که می گوید : پدر ای رسول خدا می بینی - می بینی که چه گستاخانه آتش افروخته اند - و اما ناگهان فشار جمعیت و در ودیوار و تازیانه
بازوی کبود و نازنین در دانه اش محسن
شعله های آتش زبانه می کشد و اینها زمانی رخ می دهد که هنوز قبر مطهر رسول خدا از اشک چشمان یارانش مرطوب است.
بوی یاس بوی دود
رنگ یاس روی نیلی
و یاد یاس کبود
لعنت الله علی قوم الظالمین
( فاطمه سلام الله علیها فرمودند : مصیبتهایی بر من رفت که اگر بر روزهای روشن می رفت همه در سیاهی فرو رفته و شب می شد)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:46  توسط منتظر
|
بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت
همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی
قیامت که بازار مینو دهند منازل باعمال نیکو دهند
بضاعت به چندان که آری بری و گر مفلسی شرمساری بری
که بازار چند آن که آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر
ز پنجه درم پنج اگر کم شود دست ریش سر پنجه غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست
اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی
که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت
بر گرفته از بوستان سعدی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:45  توسط منتظر
|
طبیعت زنده می شود و نسیم بهاری با وزیدن سیلی آرامی را به گوش درختان می زند و آنها را از خواب بیدار می کند.
اما تو تو ای انسان ای انسانی که در خوابی زمستان و تابستان پاییزو بهار برای تو یکسان است.
نه با نسیم بهاری ونه با تند باد وطوفان بیدار نمی شوی.
روز و شب هفته ها ماهها سالها یکی پس از دیگری در آمد و شدند و آمد و رفت ها و گذر عمر جز افزودن بار مسئولیت ما و غوطه ور شدن در آمال و آرزوهایمان چیز دیگری را برای ما تغییر نمی دهد.
ای نسیم و ای تند باد و ای طوفان مرا مانند درختان از خواب خرگوشی بیدار کنید تا روزی نو را در نوروز اغاز کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 10:25  توسط منتظر
|
دلبرا اگر بنوازی به نگاهی ما را خوش تر است ار بدهی منصب شاهی ما را
به من بی سر وپا گو شه ی چشمی بنما که محال است جز این گوشه پناهی ما را
بر دل تیره ام ای چشمه ی خورشید بتاب نبود بدتر از این روز سیاهی ما را
از ازل در دل ما تخم محبت کشتند نبود بهتر از این مهر گیاهی ما را
گر چه از پیشگه خاطر عاطر دوریم هم مگر یاد کند لطف تو گاهی ما را
با غم عشق که کوهیست گران بر دل ما عجب است ار نخرد دوست به کاهی ما را
بر گرفته از دیوان اشعار مرحوم کمپانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:47  توسط منتظر
|